قصه ی خوشبختی ما
خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار 

سلام به همه دوستان گلم, به دلیل تاخیر طولانی مدتم معذرت میخوام. تو این مدت خیلی اتفاقها افتاد؛ خوب؛ بد ولی شکر خدا گذشت دیگه. منم حس و حال نوشتن نداشتم ولی همیشه میخوندمتون. به خاطر انتقال شرکت و کار حامی و سرمایه گذاری جدید و شروع کار جدید یه خرده به مشکل برخوردیم که منو خیلی اذیت کرد ولی خدا رو شکر حامی همیشه هوای منو داره و به قول خودش نمیذاره آب تو دلم تکون بخوره و میگه نگران نباش همه چی اوکی میشه. کلآ تو ایران هر کاری انجام بدی ریسک ه و نمیتونی به نتیجه کار اطمینان داشته باشی. یک روز بازار طلا و سکه خوبه , یک روز ملک و املاک. یک روز اتومبیل و ... خلاصه آدم میمونه چیکار کنه!! ما هم درگیر مسایل سرمایه گذاری بودیملبخند 

بگذریم؛ شما خوبید؟خوشید؟خسته خونه تکونی نباشید.

خرید پریداتونو انجام دادین؟ سفر میرین؟ مهمون دارین؟  بوی عید رو حس میکنید؟

وااای که من چقدر این روزها رو دوست دارم و با هر ثانیه اش کلی خوش میگذرونم. خونه تکونی آنچنانی که نداشتم چونکه قراره چند وقت دیگه اسباب کشی کنیم و بریم خونه جدید. عید هم اینجا نیستم که کسی بیاد. اسباب و اثاثیه هم کم و بیش جمع کردیم.

خریدامم انجام دادم ؛ نمیدونم چرا مانتوهای امسال اینقدر بد فرم و زشتن؛ اینهمه مونجق و پولک چیه بهشون چسبوندن!ابرو کلی مرکز خریدارو زیرو رو کردم تا تونستم دو تا مانتوی شیک پیدا کنم. مثلآ امسال نمیخواستم زیاد خرید کنم . آخه تازه خرت و پرت خریده بودم. ولی مگه خرید تمومی داره . شلوار جین دمپا خوشگل خریدم خودم که عاشقش شدم.کیف و کفشمم ساده ولی شیکن برای اونها هم دو روز با حامی گشتیم تا پیدا کردم اون چیزی رو که میخواستم.

برای حامی هم بلوز و تی شرت خوشرنگ خریدم. خودم خیلی خوشم اومد. و کلی خریدای دیگه.

دیروز هم رفتم آرایشگاه ابروهامو خوشگل موشگل کردمچشمک موهامو امروز خودم رنگ گذاشتم.خوشم اومد که خود کفا شدملبخند

امشب هم عازم سفر هستیم بسوی خونه مامان جونم. چمدونها بسته شده ؛ وسایل سفر آماده شده. فقط مونده که حرکت کنیم.

سال 92 هم هر طوری که بود تموم شد. چه خوب چه بد داره نفسای آخرشو میکشه و 3 روز دیگه تا سال جدید باقی مونده.

امیدوارم در سال جدید همه به آرزوهای خوب و قشنگشون برسن. شاد و خوشحال و خندان باشن؛ سلامت و با سعادت باشن. جیباشون پر از پول  و سفره هاشون پر برکت باشه انشاله.

و دوست خوبم:

آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری 


آغاز روزهایی باشد که آرزو داری ...

 

[ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٤:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]
[ پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]

تو این یکی دو روزه خبرای خوبی به گوشمون رسیده :  قهرمانی فوتبال ساحلی , والیبال و همینطور توافق با 5+1

انشاله هر چی که خیر پیش بیاد .

خب از خودم بگم و ازکار و بار : اینکه  قبل از دهه محرم  دو تا دیگه از آزمونهای کتبی آرایشگری  رو دادم ولی عملیش مونده. دیگه  فقط  یکی از آزمونهای کتبی مونده و من میشم  یه آرایشگر حرفه ای با مدارک تخصصینیشخند

ده روزی با حامی رفتیم خونه مامانم اینا (از 5 محرم تا 4 روز بعد از عاشورا) اونجا 4 تا کوتاهی مو داشتم و سه تا کاشت ناخن . خودم راضی بودم, همینطور بقیه.

یک شب دختر عموی عزیزم نذری عدس پلو داشت که همه اونجا جمع بودیم. روز تاسوعا هم مامان شربت نذری هر سالشونو درست کرد و پخش کردیم

برامون حلیم نذری آوردن که من خیلی هوس کرده بودم و انصافآ هم خوشمزه بود و نذرشون قبول باشه.

کلآ چند روزی که اونجا بودیم خیلی خوش گذشت . همیشه کنار خانواده و عزیزان خوش میگذره, مگه نه؟مژه

این روزا دوست دارم برم باشگاه . یکی نزدیک خونمون باز شده ولی کمی تنبلی میکنم. با دوستم قرار گذاشتیم بریم ثبت نام کنیم .حالا ببینم چقدر عملی میشه!لبخند

هوس بافتنی کردن دارم. پارسال دو تا شال گردن خوشگل واسه حامی بافتم که بسی مورد توجه جناب همسر و بقیه قرار گرفت . نه اینکه  اولین بارم بود خودمم کلی ذوق کردم.زبان

حالا نمیدونم اگه کاموا بخرم حوصلم میکشه ببافم یا فقط چند روزه اول حسشو دارم و بقیه اش میمونه!

دو روز گذشته حالم خوب نبود و همش  لا لا و استراحت . حامی عزیزم خیلی کمکم بود و همه چی رو آماده میکرد قلب یا غذا از بیرون میگرفت یا خودش زحمت پختنشو میکشید.

مخصوصآ دیشب که معده ام بد جوری اذیت بود. غروب با حامی بیرون بودیم که هوس آش کردم و چونکه هوا هم سرد شده آش میچسبه وگرنه من خیلی اهل آش خوردن نیستم. چشمتون روز بد نبینه به خاطر اون یک کاسه آش من بیچاره تا صبح از درد معده نخوابیدم.ولی الآن بهترم. کمی خونه رو مرتب کردم و الآن هم در خدمت وبلاگ عزیزملبخند

از همه دوستان خوبم به خاطر لطف زیادشون نسبت به من تو پست قبلی صمیمانه تشکر میکنم. دوستون دااارررمبغل

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]
[ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]

من هستم , خوبم و روزگارهم شکر خدا میگذره.

خیلی حرف دارم ولی نمیدونم چرا حس نوشتنم نیست. تو این مدت خیلی کارا انجام دادم . مهمون داشتم, سفر رفتیم هم با خانواده و هم با دوستامون و تقریبآ میشه گفت ایرانگردی کردیم. ما یک اکیپ تقریبآ 70 , 80 نفری هستیم که همه با هم دوستیم و تقریبآ تو یک رنج سنی و وقتی با هم میریم سفر خیلی خیلی خوش میگذره. ایندفعه تصمیم گرفتیم شمال و شمال غرب ایران رو بگردیم. وای که چقدر خوش گذشت. لاهیجان و رشت , دو شب انزلی , دو شب ویلای یکی از دوستامون نزدیک آستارا که واقعآ خوش گذشت و مخصوصآ برنامه دی جی و ر.ق.ص و استخر که اگه آنتالیا میرفتیم اینقدر خوش نمیگذشت!!هورا

یک شب ویلای یکی دیگه از دوستامون تو دل جنگل که واقعآ رویایی بود. بعدش دیدن گردنه زیبای حیران وآش دوغ و غذاهای محلی.و باز هم ویلای یکی دیگه از بچه های گروه تو حیران. سرعین و آبگرم و آبدرمانی ایرانیان که گروهی رفتیم و خوش گذشت. بازدید از جاهای دیدنی وطبیعت بکر و زیبای اردبیل , خوردن خوراکی های خوشمزه مثل سرشیر مخصوص و عسل دامنه های سبلان. کباب مخصوص و خورشهای محلی. بعدش رسیدن به شهرزیبای تبریز. البته من قبلآ تبریز رفتم ولی شهرشو دوست دارم. و اقامتی دو روزه در باغ یکی از دوستامون نزدیکای تبریز.

عید قربان هم گوسفند قربونی کردیم و تو باغ با دوستامون کلی خوش گذشت و به کباب خورون و آش خورون گذشت,که دختر خاله ها هم بودند. با مامان و عموها هم شمال بودیم که اونجا هم خیلی خوب بود و با خواهرا خیلی خوش گذشت.

جریانات این مدت رو خیلی خیلی خلاصه گفتم ,از جزییات فاکتور گرفتم. آخه الآن هم عازم سفر هستیم .میریم سمت شمال . احتمالآ رامسر, جواهرده...

ولی قول میدم پست بعدی سفرنامه به روایت تصویر باشه.چشمک

دیگه اینکه کلی مهمونی و تولد و عروسی تو این مدت رفتیم. کلی خرید کردم. آزمونهای آرایشگاه دوره تخصصی هم 3 تا شونو دادم که نتیجه عالی شد. روی هایلایت موهام , البته پایین موهام رو مش صورتی گذاشتم خیلی قشنگ شده. موهای دختر خالمو دکلره کردم. مش فانتزی برای یکی دیگه از دوستام گذاشتم.

راستی عیدتون هم مبارک.

پست بعدی با عکسای خوشگل برمیگردم. تعطیلات خوش بگذرهماچ

[ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آهنگ ]

سلام سلام ، میدونم خیلی دیر کردم. خوبین؟خوشین؟ این مدت که نبودم چیکارا کردین؟ حالا میام همتونو میخونم.

من که خیلی مشغول بودم . بطوریکه فرصت آپ کردن نداشتم.

خب از کجا شروع کنم؟! اینقده حرف دارم ولی نمیدونم چرا همش پرید!!تعجب

قبل از سفر (رفتیم خونه عمه جون) موهامو رنگ زدم ، ابروهامم خوشگل کردم . با حامی رفتیم خرید سه تا تی شرت و دو تا پیراهن خیلی خوشرنگ خرید. نتیجه ولیعصر گردی برای خودمم سه تا شلوار که دوتاش رنگی تنگ و یکیش از این مدلهای کتون گشاد که گت میشن. و دو تا تونیک و بلوز خوشگل شد.

گفته بودم که آخر اردیبهشت عروسی دعوت شدیم. چهارشنبه (25 اردیبهشت) به سمت خونه عمه جون حرکت کردیم، آخه میخواستم بیشتر پیششون باشم مخصوصآ  که دخترش هم از کانادا اومده بود و هی اصرار میکردن که باید چند روزی اینجا باشین. روز پنج شنبه با خونواده عمه جون به گشت و گذار سپری شد و شام هم رستوران بسیار زیبای شب نشین خوردیم و همه چی عالی بود و خیلی خوش گذشت.

جمعه هم که عروسی دعوت بودیم، برای ساعت 7 آماده بودیم تا به باغ رسیدیم ساعت 8 بود. وااای عجب باغی چه دیزاینی , چه گروه موسیقی و فیلمبرداری . همه چی عالی و پرفکت . ورودی باغ به قدری زیبا دیزاین شده بود که دلم نمیخواست وارد باغ بشم. دوست داشتم اون گلها و شمع های خوشگل رو ببینم.

فقط سرویس طلایی که برای عروس خانم خریده بودند 70 میلیون تومن شده بود. دیگه حلقه و بقیه چیزا بماند، خیلی از وسایلشو از کانادا براش آورده بودند. لباس عروس دوخته بود که بد نبود فقط رنگش خوب بود. نباتی ملیح. تقریبآ شده بود 4 میلیون ...

شام هم هرچیزی که فکر کنین روی میز چیده شده بود. از بره و انواع کباب و ژیگو و انواع ماهی و خورشهای خوشمزه، انواع خوراک از مرغ و بوقلمون و چند مدلی هم غذاهای فرنگی. دسر ،کیک بستنی، سالاد و اردور هم هیچی کم نداشت ، آبشار شکلات و انواع میوه و مارشمالو هم که براه بود...خوشمزه قسمت سنتی ، چای و قلیون هم خیلی باحال بود و با حامی و بقیه کلی قلیون کشیدیم...چشمک

خلاصه همه چی عالی بود، عالییییی .. فقط عروس اصلآ خوشگل نبود و کلاس خانواده ها شون بهم نمیخوردخنثی  آقا داماد 10 روز بعد از عروسی برگشت کانادا ولی عروس خانم باید منتظر بمونه تا کارای ویزا و رفتنش درست بشه. بهر حال خوشبخت بشن.

شنبه هم به گشت و گذار و خرید گذشت، دوباره 4 تا شلوار رنگی و تاپ رنگارنگ خریدمنیشخند مامانم میگه میخوای ترشی شلوار بندازی!!زبان یکشنبه هم راهی شدیم و برگشتیم خونه عشقمون.

تو این مدت تولد حامی بود که براش جشن گرفتم و یک بلوز و شلوار جین خریدم . با اینکه تازه خریده بود ولی چیزی به ذهنم نرسید دیگه. برای روز مرد هم طی یک عملیات خودشیرینی سه جفت کفش براش خریدمچشمک که با لباساش ست کنه. یک ادکلن جگوار هم لابلای اینا واسش خریدم. که بوی خیلی خوبی داره و هر دومون پسندیدیم.

اگه وقت کنم تو پست بعدی عکساشونو میذارم.

هدیه ای از طرف یک دوست به دستم رسید که دوست خوبم زحمت کشیدن و این هدیه زیبا رو از آمریکا برام فرستادن. همین جا ازشون تشکر میکنم.

دیگه از چی بگممم؟ آهان از کلاس آرایشگری ، خوب پیش میره .کوتاهی و انواع بافت ، اکستنشن مو، رنگ و مش ، هایلایت فانتزی ، ویتامینه و پاکسازی پوست رو فعلآ آموزش دیدم. البته تعدادی از مش و هایلات ها مونده.

حامی میگفت این چند روز تعطیلی رو بریم سفر. ماشین رو کاپوتاژ کنیم که بتونیم با ماشین خودمون بریم. میگفت همین چهارشنبه حرکت کنیم که بتونیم جمعه از مرز خارج بشیم و به شلوغی دوازدهم و سیزدهم نخوریم. آخه قبلآ تجربه شو داشتیم و کلی تو مرز معطل شدیم. دوستامون ارومیه ان میخواستیم با هم بریم. میرفتیم ارومیه از اونجا هم مرز ترکیه که بریم ترابزون ، بعدش باتومی گرجستان. ولی این سفر حداقل 10 روز طول میکشید. با اینکه منم عاشق سفر و خوش گذرونی ام ولی اینطوری از کلاس کار با مواد آرایشگاه عقب میموندم ابرو آخه من مدل ندارم، مربیم زحمت کشیده برام مدل پیدا کرده . درست نیست حالا که مدل آورده بگم من نمیتونم بیام، نه؟!لبخند به همین خاطر کنسلش کردم و باهاشون  صحبت کردم که همون 4 روز تعطیلی رو به سفر تو ایران اکتفا کنند تا دوره های من تموم بشه.مژه

فعلآ همینا یادم بود . اگه چیزی یادم افتاد میام میگم.

از دوستای خوبم بابت پیغاماشون تشکر میکنم که به فکر من بودند و سراغمو گرفتن. مخصوصآ مامان آرنیکای عزیزم و پری جون. دوستون داررررررررمماچماچ

[ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]

از شنبه میرم کلاس آرایشگری، خیلی مزه میده. چونکه کلاس من خصوصی ه فرقی نمیکنه چه وقت چی رو آموزش بده. خیلی خوبه سرمم حسابی گرم شده.

ولی کلی چیز میز خریدم . یکی هم از این مانکنها خریدم برای مدل شینیون که میبرم آموزشگاه موهاش بلوند ه اینقدر نااازه مژه کلی وسایل گریم و رنگ و مش. وسایل ناخن و فر و صافی مو، رنگ و مش رو حرفه ای آموزش میده.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

شمال هم رفتیم همش بارون بود و بارون ، کارمون تقریبآ انجام شد. تا تونستم سیر تازه خریدم و زیتوننیشخند عجب طبیعتی داره این کشور مااا ، واقعآ محشر بود

دندونپزشکی هم رفتم ، عکس کلی انداخت و گفت دندونام هیچ مشکلی ندارن فقط نمیدونم چرا درد دارمناراحت

-----------------------------------------------------------------------------------------------

آخر اردیبهشت و آخر خرداد دو تا عروسی دعوت شدیم تشویق میدونم که خیلی خوش میگذره . مخصوصآ جشنی که آخر اردیبهشته .

داماد متولد کاناداست ، 30 ساله ایران نیومده هر ساله خانوادش میان ولی پسره میگفت ایران رو دوست ندارم و زن ایرانی نمیخوام! حالا سال گذشته برای اولین بار که اومد این دخترو دید و عاشقش شد (اینترنتی آشنا شدن) خنثی جالبه که میگن دختره اصلآ هم خوشگل نیست!!!

حالا دیشب که مامان داماد زنگ زده که ما رو دعوت کنه کلی از عروسش گفت اینکه اصلآ به دلش ننشسته و خوشش ازش نمیاد. از نظر سطح فرهنگی و مالی هم اصلآ به هم نمیان. ولی خب پسره عاشقش شده دیگه قلب 

5 سال پیش هم عروسی پسر بزرگشون بود ، جشن فوق العاده ای گرفتن از هر نظر عالی بود. خیلی خیلی به ما خوش گذشت. یک آپارتمان و یک باغ هم به اسم عروس خانم زدن و یک جشن عالی تو باغ گرفتن بماند که چقدر سکه و سرویس طلا هدیه دادن ولی خب عروسشون خیلی خوشگله ، از همه نظر به هم میان ،حالا ببینم برای این یکی چیکار میکننلبخند

راستی به تاریخ امروز توجه کردین ؟ 92/2/2 قشنگه مگه نه؟ تازه 2شنبه هم هست!

[ دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آهنگ ]

یکی از برنامه هایی که برای بعد از عید در نظر داشتم این بود که یه جورایی خودمو مشغول کنم و بعدازظهر های طولانی بهار و تابستونم پر بشه ، تصمیم گرفتم برم کلاس آرایشگری و آموزش ببینم. بهش علاقه دارم مخصوصآ کار رنگ و مش رو همینطور دوست دارم دوره های کرم سازی هم آموزش ببینم. امروز رفتم آموزشگاه آرایشگری هم دوره مقدماتی و هم تخصصی هر دو رو ثبت نام کردم . البته کلاسم خصوصی ه . خودم اینطوری خواستم . مربی گفت طول دوره 5 ماهست. منم گفتم خصوصی باشه بهتره آخه کامل روزای تابستونم پر میشه و اگه برنامه مسافرت یا کلاسی چیزی داشته باشم اینطوری بهتره از کلاس عقب نمیمونم. مربی گفت روزایی که نمیتونی بیای با من هماهنگ کن، مشکلی نیست لبخند کنارش میخوام باشگاه و استخر هم برم.

دوست دارم دوره های کافی شاپ و فست فود هم آموزش ببینم. آخه تصمیم گرفتم بعدآ برای خودم یک کافی شاپ ، فست فود راه بندازم. بیشتر از آرایشگری به این کار علاقه دارم. البته فعلآ کلاس آرایشگری ثبت نام کردم زبان حامی میگه به جای اینکه اینهمه درس بخونی و مدرک مهندسی بگیری خب از اول چیزی که علاقه داشتی میخوندی ولی اون موقع ها جوگیر شده بودم که حتمآ باید مهندسی بخونماز خود راضی

در کل من به کارهای هنری و دیزاین و اینجور حرفا خیلی علاقه مندم. مثلآ دکوراسیون داخلی انجام میدم در حد تیم ملی ( اعتماد به نفس رو دارین چشمک) یا مثلآ اگه مهمون داشته باشم تزیین میز غذاخوریم همیشه فوق العاده بوده و همه تعریف میکنن. نمیخوام از خودم تعریف کنم هااا ، اینا رو گفتم که علاقم به کارای هنری رو گفته باشم. یکی از هنرایی که دوست دارم نقاشی ه که رنگ روغن کار میکردم و تابلو میکشیدم البته الآن یکی دو ساله کار جدیدی نکشیدم ولی خیلی دوسش دارم. نقاشی رو میگم مژه

خب بسه دیگه از حیطه هنر بیایم بیرون تا من همه کلاسها رو ثبت نام نکردمزبان

-----------------------------------------------------------------------------------------------

امروز قرار بود برم دندونپزشکی ولی احساس کردم کمی سرما خوردم و بعد از ناهار یک قرص سرماخوردگی خوردم و تا ساعت 7 غروب که حامی زنگ زد خوابیدم نیشخند

بیدار شدم احساس گرسنگی میکردم ، یه چیزی خوردم و آماده شدم که با حامی بریم خرید. برای خونه خرید داشتم.

فردا هم قراره بریم شمال (استان گیلان) یک آپارتمان اونجا داریم . تصمیم گرفتیم بفروشیم اگه بشه سمت نور یا محمود آباد ویلا بخریم. البته فعلآ در حد حرف بوده باید بریم ببینیم آپارتمانو چند قیمت میذارن و تا کی فروش میره. امیدوارم زودتر کارمون حل بشه.

[ دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]

سلامی نو به اهالی وبلاگستان ...

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود ولی فرصت پست گذاشتن نداشتم.

تعطیلات خوش گذشت؟ کجاها رفتین ؟ کیا اومدن؟ امیدوارم سال خوب و خوش و سرشار از خنده و شادی رو شروع کرده باشین و انشاله تا آخر سال پر از موفقیت و سلامتی و صلح و آرامش باشه برای همهلبخند

برای من و حامی که خیلی خوب بود و 21 روز مسافرت بودیم نیشخند و با انرژی کامل برگشتیم سر خونه زندگیمون قلب

ما از 27 اسفند راهی خونه پدری شدیم که تا 17 فروردین هم اونجا بودیم...،خیلی خیلی خوش گذشت ، البته یک برنامه سفر جنوب گردی هم داشتیم که خواهرای محترم و بقیه کنسلش کردن و گفتن اومدین اینجا که دور هم جمع بشیم و خوش بگذره ، خلاصه نذاشتن ما بریم خنثی

شب چهارشنبه سوری همه عموها و بچه هاشون خونه مامانمینا جمع شدیم که خیلی خوش گذشت و کلی آتیش بازی و شیطنت کردیمزبان

با کمک خواهر جونم سفره هفت سین خوشگلی چیدیم به رنگ سبز و طلایی ، ناهار رو خوردیم و آماده شدیم برای تحویل سال نو . من و حامی میز هدیه ها رو هم چیدیم که همه غافلگیر شده بودن آخه خیلی خوشگل شده بود از خود راضی

بعد از تحویل هم ماچ و روبوسی و تبریک سال نو و آرزوی سلامتی و سالی خوش برای همدیگه و تبادل عیدونه ها که لحظه ی خوشایندی برای همه بود و تونستم عزیزانم رو سورپرایز کنم و خیلی خوشحال شدم. ممنون از بابا و مامان جونم بابت عیدونه من و حامی خیلی به زحمت افتاده بودنماچ عیدونه حامی که من بهش دادم عطر مورد علاقه اش + کارت پستال بود و عیدونه من از طرف حامی پول + یک ساعت خوشگل.

تلفنی هم با پدر شوهر و مادر شوهر عزیزم صحبت کردم و تبریک گفتم و آرزوی سال خوبی برای هم داشتیم. عاشقتوووونم ماچ

از عصر هم که مراسم قشنگ عید دیدنی شروع شد که من این دید و بازدید ها رو خیلی دوست دارم. اول رفتیم خونه مامان بزرگ ، اونجا هم عیدی گرفتیم نیشخند بعدش  عموها اومدن خونه ما،،،

روز اول عید هم با خانواده خاله جون رفتیم خونه دایی جان و بعدش عموها، از همه هم عیدی گرفتم وااای چه لذتی داره مخصوصآ دایی جان که خیلی زحمت افتادن ، همتونو دوست میدارم، انشاله زنده باشیدماچماچ

دوم عید عروسی دختر یکی از دوستان خانوادگی دعوت بودیم که خیلی عروسی خوب و باحالی بود و به ما هم کلی خوش گذشت. عروس خیلی خوشگل و ناز شده بود و داماد هم خیلی خوشتیپ و ناز، براشون آرزوی خوشبختی دارمقلب

چند روزی خاله کوچیکه با خانواده و دایی کوچیکه اومدن پیشمون که همیشه در کنار خاله و دایی خوش میگذره مگه نه؟چشمک

بقیه اش هم که مهمونی بازی و دور همی فامیلی بود ، البته با دوستامم صحبت کردم که همو ببینیم ولی نشد ، یا اونا مهمون داشتن یا ما یا رفته بودن سفر ...

از هشتم فروردین تصمیم گرفتیم بریم سمت جنوب ، البته من یاسوج رو خیلی دوست دارم ببینم ، شنیدم طبیعت قشنگی داره . قرار بود بریم شوش ، یاسوج و شیراز که همه ساز مخالف زدند و ما رو منصرف کردنعینک شیراز رو قبلآ دو باری رفتم ولی بهارشو دوست دارم. خلاصه اینکه ما هم گوش به فرمان بقیه چشمک برنامه سفرمونو موکول کردیم به فرصتی دیگه . تازه مخصوصآ برنامه دوره های شام و ناهارشونو از هشتم شروع کردن که ما رو دو دل کنن که نریم و بمونیم. ولی واقعآ خوش گذشت و تا 13 بدر شام و ناهار خونه یکی از خاله ها و عموها دعوت بودیم.

روز سیزده همه مهمون مامانمینا بودند و رفتیم باغ که خیلی خیلی خوش گذشت و جای همه دوستان خالییییلبخند بساط کباب و جوجه و عصر هم که آش رشته مامان پز و کاهو سکنجبین خوشمزه هوا هم عالیه عالی

روز چهاردهم رفتم سفارش سبزی خورشتی ، باقالی تازه و لوبیا سبز دادم که برام آماده کنه تا با خودم بیارم.

روز هفدهم هم راهی شدیم به سمت لونه عشقمون...قلب

از وقتی برگشتیم دید و بازدیدهای اینجا رو انجام دادیم ، امشب هم میریم مهمونی.

امیدوارم تا آخر سال با همین انرژی و شادی پیش بریم... آمین

یک سری برنامه برای سال جدید دارم البته بهتره بگم داریم من و حامی که بعدآ میام بهتون میگم.

فعلآ همینا تا بعد ...بای بای

دوستون دارمماچ

[ پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]

 

 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد و سالی دیگر گذشت 


پیشاپیش عیدتون مبارک

----------------------------------------------------------------------------------------------

من الآن خونه مامان جونم هستم ، خوشحالم که چهارشنبه سوری رو در کنار عزیزانم میگذرونم. احتمالآ عموها و بچه هاشونم میان. امیدوارم چهارشنبه سوری شاد و بی خطری برای همه دوستان باشه.

غذاها رو با کمک مامان آماده کردیم ، وسایل سفره هفت سین هم از قبل آماده شده و خیلی هم خوشگلن با تزیین سبز و طلایی. همینطور میوه و آجیل چهارشنبه سوری رو

تقریبآ کارامونو کردیم فقط مونده لاک ناخن من که باید رنگش عوض بشهنیشخندو چیدن سفره هفت سین

یه سر به مزار مادرجونم زدم و عید رو پیشاپیش بهش تبریک گفتم.

الآن که دارم مینویسم 19 ساعت و 27 دقیقه تا پایان سال باقی مونده. امیدوارم هر کجا هستین شاد و سلامت باشین و تعصیلات خوبی رو سپری کنید.

امیدوارم سال  92 برای همه دوستان خوبم چه روشن و چه خاموش سال خوب و خوش ،پر از انرژی و شادی و سلامت ،سرشار از موفقیت و رزق و روزی و آرامش و صلح باشه.

پیشاپیش عیدتون مبارک و تعطیلات خوش بگذره ...

تا سال آینده بدرود...

 

[ سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]

امروز وقت آرایشگاه داشتم ، موهامو رنگ زدم و ابروهای بهم ریختمو خوشگل کردمچشمک

و الآن آهنگ مو طلایی در خدمت شماست از خود راضی موهام از قبل مونلایت بود، پایین موهام 10 سانتی دکلره داره الآن فقط رنگ کردم.  همه میگفتن این رنگ عسلی خیلی بهت میاد لبخند

رفتم عیدی حامی رو بخرم ، تصمیم گرفتم ماشین نبرم که مشکل ترافیک و پارک ماشین نداشته باشم, با آژانس رفتم . دیدم مغازه عطر فروشی مد نظرم بسته است ، یک ربع منتظر موندم نیومد. باید میرفتم آرایشگاه. برگشتنی دوباره با آژانس رفتم میبینم نیست ابرو حالا یه مسیر طولانی هی باید میرفتم و میومدم افسوس همونجا منتظر موندم منتظر بلاخره فروشنده اومد و عطری که میخواستم رو خریدم، عطر دیزل لی چونکه کادوش کردم عکس از نت گذاشتم.

همه وسایل رو تو ماشین چیدیم احتمالآ نیمه شب حرکت کنیم. البته بستگی به خواب حامی داره. فعلآ میریم خونه مامانمینا . اونجا تصمیم میگیریم کجا بریم.

امسال عید نشد که بریم سفر خارج از کشور . یعنی من راضی نبودم تو این آشفته بازار ارز و دلار خرج بیخودی کنیم. به حامی گفتم انشاله تابستون میریم ، عید رو با فامیل باشیم بهتره. من دید و بازدید عید رو خیلی دوست دارملبخند

امیدوارم هر کجا هستین خوب و خوش و خرم باشید

مطمئنآ این پست آخرم نیست باز هم بهتون سر میزنم،

روزهای آخر سال خوبی داشته باشید...

[ شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]

جاتون خالی یه وضعی درست شده توی خونه ما که بیا و ببین !! چشم وسایل شیرینی پزی من یه طرف توی آشپزخونه ، کلی خرت و پرت وسائل تزیینی هدیه و عیدی ها یه طرف ، یه عالمه لباس و ور و وسایل سفر آماده چیدن تو چمدون طرف دیگه !!مژه

حالا تو این وضعیت چه شیرینی های خوشمزه و خوشگلی پختم مننیشخند حامی که خیلی خیلی پسندید و دور از چشم من هرزگاهی یه ناخنک به سینی شیرینیچشمک

وقتی مادر شوهر جان شیرینی ها رو دید بعد از به به و چه چه گفت : آهنگ خوبه تو یه کارگاه شیرینی پزی راه بندازیلبخند نیشخند

من : مرسی مامان جونمخجالت

خودمم واقعآ پسندیدم، هم خوشمزه شدن و هم خوشرنگ و بو . درسته سه روزه درگیرشونم ولی خوشحالم که امسالم با شیرینی های دستپخت خودم از مهمونام پذیرایی میکنملبخند

خلاصه اینکه سه روز شیرین داشتم و پر از بوی شیرینیخوشمزه

چهار نوع شیرینی پختم ولی دوست داشتم بیشتر درست کنم که دیگه فکر نکنم وقت بشه آخه باید به بقیه کارهام برسم.

جمع کردن وسایل سفر...

آماده کردن نذری که میخوایم چهارشنبه بدیم. البته فقط مرغ رو باید بخریم، که فردا موقع پخش کردن میخریم . برنج و روغن و شیرینی و شکلاتشون هم آمادست...

دوباره باید یه گردگیری کوچولو انجام بدم در حد دستمال کشی میزها و تمیزی آشپزخونه...

باید عیدی ها و هدیه ها رو آماده کنم و تزیین کنم...

باید آرایشگاه برم که شنبه وقت دارم...

این چند روز هم از غذا درست کردن معافم . مامان حامی گفت اگه کار داری و نمیتونی غذا بپزی پنج شنبه شام و جمعه برای ناهار بیاین اینجانیشخند شنبه هم که همسر جان باید زحمت خرید غذا رو به عهده بگیرنچشمک آخه من میرم آرایشگاه و کارم احتمالآ طول بکشه به خاطر ه رنگ موهامزبان

یکشنبه هم که میریم سفر

فعلآ همینا...بای بای

[ سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آهنگ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

قصه ی ما ؛ قصه ی خوشبختی است... من منم ؛ نه اونی که تو میخوای ؛؛؛ زندگی میکنم برای خودم نه برای تو ؛؛؛ چه خوب چه بد همینم که خودم میخوام
آرشيو مطالب
امکانات وب