این مدت که نبودم...

سلام به خونه مجازیم و دوستان خوب وبلاگیم. مرسی از اینکه جویای احوالم بودید.ماچ

ببین از کی تابحال ننوشتم! ولی همیشه میخوندمتون و فکرم پیشتون بود.فقط وقت نوشتن نداشتم. از اینکه اینجا رو هم تعطیل کنم خیلی خوشم نمیاد گفتم حالا هر طور شده یه حال و خبری از خودمو این مدتی که نبودم بدملبخند

تو این مدت یعنی از عید به اینطرف من یکسره مشغولم, مشغول اسباب کشی و کلی خرید واسه خونه جدید. که هر روز یک جا بودم؛ یک روز بازار لوسر. یک روز بازار فرش البته شهر فرش رو اصلآ نپسندیدم و روز بعدش رفتیم وزرا خرید کردیم. یک روز بازار پرده و انتخاب پارچه و مدل پرده, یک روز انتخاب وسایل دکوری و دیزاین خونه. از همه مهمترش نقل مکان از یک شهر به شهر دیگه بود که خوشبختانه همه وسایلم سالم و بدون حتی کوچکترین خط و خشی به مقصد رسیدن. از شرکت باربری مربوطه متشکرمزبان

بعد از اینکه وسایل رو آوردیم مامان و خواهر جونام اومدن کمکم. وااای که اسباب کشی خیلی سخته . خوشبختانه من از وقتی ازدواج کردم تجربه اسباب کشی نداشتم . با اینکه کمکی داشتم ولی بازم خیلی سختهنگران

وقتی کارو بار خونه تموم شد ؛ کارای شغل جدیدم رو دنبال کردم (یک رستوران کوچولو راه اندازی کردم) از اجاره مغازه و کارای داخل و رنگ و دیزاینش تا خرید وسایل و بشقابای خوشگل فانتزی و شمعدونای دیواری نازم و گل و گلدونام گرفته تا خرید مواد اولیه خوراکی همه و همه حامی کنارم بود و منو ساپورت کرد. از همینجا از عشق مهربونم تشکر میکنم. ولی دکور رستورانم فوق العاده خوشگل شده. اینو همه میگنقلباز خود راضی

قبل از ماه رمضون هم مراسم افتتاحیه داشتیم که عالی برگزار شد و خیلی شلوغ شد. و از مهمونامون با آش و کشک بادمجان و شربت و شیرینی پذیرایی کردیم.

ایام ماه رمضون همه روزه انواع آش و حلیم و غذاهای گرم خونگی سرو کردیم.

قشنگترین روز زندگیمونو به اتفاق خانواده ها و دوستامون تو رستوران خودمون جشن گرفتیم و وارد پنجمین  سال از زندگی مشترکمون شدیم. بعد از شام هم رفتیم باغ رستوران دایی جون برای مراسم کیک و هدیه ها و چای و قلیونچشمک (بعدآ عکسا رو اضافه میکنم)

این چند روز تعطیلی عید فطر رو هم با خواهرا و دخی عموها خوش گذروندیم. قرار بود بریم شمال که همون بهتر که نرفتیم تا توی ترافیک بمونیمنیشخند

فقط یک روزشو رفتیم جاده چالوس که حدودآ 2 ساعت تو یه نقطه بودیم و اصلآ ماشینها حرکت نمیکردن.

فردا شب هم جشن تولد شوهر دختر دایی جونم دعوت شدیم. البته من با این کار جدیدم فعلآ دست و پام یه خرده بسته شده و کمتر میتونم جایی برم. ولی فردا شب رو میرمزبان

دلم یه مسافرت توپ میخواااد. ولی فعلآ باید بچسبم به کارم آخه خیلی واسش هزینه کردیم. انشاله که برامون سود هم داشته باشه. الآن هم از رستوران تایپ میکنم. آخه اصلآ وقت ندارم به خدا . از صبح میام تا شب. صبح که میگم ساعت 12:30 منظورمهخجالتنیشخند ولی آشپز و کمک آشپزم ساعت 8:30 میان.

خیلی خیلی حرف دارم ولی فعلآ باید برم. اگه وقت کنم براتون عکس میذارم.

راستی آهو جونم خوشحالم که سفر به استانبول بهت خوش گذشته. همیشه به سفر دوست خوبم. منم از سفر به استانبول خاطرات بسیار بسیار خوبی دارم.قلب

فیونا جونم انشاله همیشه خوشبخت باشی عزیزمماچ

امی جان همیشه میخونمت و ناراحتم از ناراحتیت. امیدوارم این مدتی که ایران هستی و در کنار خانوادت بهت خوش بگذرهماچ

نی لا جان دوباره مامان شدنت رو تبریک میگم عزیزم, امیدوارم صاحب یک نی نی ناز مثل نیکی بشیلبخند

لبخند جون چند وقت میشه ننوشتی ؛ کجایی؟

حدیث جون من نمیتونم وبلاگتو باز کنم چرا؟؟

مژگان جون به ایران خوش اومدی. خوش بگذره

/ 4 نظر / 22 بازدید
آهو

به به خانوم خانومها پس مشغول رستوران داری بودی اینجاها پیدات نبود[چشمک]امیدوارم پر از مشتری باشه رستورانت... طرفهای ما اومدین؟یادمه یه چیزهایی میگفتی[زبان]

فیونا

مبارکه رستورانت خانوم ، کدوم شهر هستین ؟ فک کنم الان کرجی درسته؟ ایندفعه که اومدم اونجا حتما می یام رستورانتون... ممنونم اهنگ عزریزم بابت دعای قشنگت ، ایشالا شما هم همیشه خوشبخت و موفق باشی [بوسه]